|
|
|
|
|
.........حالا قرار است فصلي را شروع كنم با نام تو. با نام تو كه هيچ جاي لحظه هاي راحتت را پر نكرده ام. براي تو مي نويسم و پريشاني چشمهايم را در فوران نگاه تو به تصوير مي كشم. مي آيم تمام گلهاي باغچه را به اميد اينكه تو ميرسي و سر مي گردانند به سرانگشتانم ناز مي كشم و تمامشان را سرخ و تمامشان را سبز. چه بهار قشنگي بود تابستان امسال! كه با تو به زمزمه نشستم. و هر چه خاطره را با نام تو قلم زدم. بماند كه توبا من نيستي. بعد از ان ديگر حضور من دليلي بر تازگي نیست. زودتر از آنچه بود كهنه شدم. ولي تو براي من هنوز تازه اي. من هميشه ام را براي تو خواهم ماند. و ببين كه هر روز حتي اگر هر روز.. چه طور با وسواس تمام سهم چشمانم را با آينه براي زيارت چشمانت تقسيم مي كنم و مي نشينم قشنگترين رنگهاي دنيا را مي ريزم بين سرانگشتانم، تا شرشر طراوت حضور تو هميشه بماند. رنگين كمان هاي باراني جوابگوي شوق لحظه هاي با تو بودن نيست. چقدر لغزش سرانگشتانت در ازدحام دود و ماشين مثل آبشارها فرومي ريزدم در خيالهايي كه فقط خيال نيست، روئيايي است كه دست يافته ام با عشق. باور نمي كني كه كوچكي قلبم با ضريب هماهنگ حرفهاي دريايي تو به تلاطم نشسته است و هيچ هراسي نيست از اينكه باران بگيريد و همه سراسر اين ساحل بي سرنشين را به آتش بكشد. من كيم براي تو كه حرف نمي زني؟ براي اينكه نمي تواني مثل من بگويي؟ به زبان ساده بگو. بگو فلاني تو هيچ آتشفشاني را در من روشن نخواهي كرد و آباد چشمانم را نمي لرزاني، وقتي حتي زيباترين رنگهاي عالم توي نگاهت ميلغزد و به باران مي نشيند. بگو كه سيب ها و انارها ترجمان صداقت تو نيست، به من بگو كه كجاي اين سواد آبادم، بگو؟ و بگذار اين آتش زير خاكستر چراهاي من به خاموشي بنشيند.آي شما كه تو نشده اي؟! بگو مرهون كدام سياره اي در آسمان و كدام سنگ ميزبان اهوراي احساس توست و آبادم كن كه ويرانه هاي من پر شده اند از زخمه ها و زخمها از انتظارها و حجم خالي ها، از بيچاره هاي زرد و شعرهاي سپيد و غزلهاي شور و آهنگهاي ماهور. و اين تنها چند برگ از همانهاست كه تو براي خواندنش وقت نخواهي گذاشت. حالا دلم آنقدر گرفته كه نپرس. انگار داده اند مرا به دست حلاج. مرا زده اند مثل پنبه اي كه از ارتعاش سيم هاي سخت، بين زمين و آسمان بلاتكليف تاب مي خورد. بيشترين سهم خودم را بخشيده ام و كسي نيست تا در اين تنهايي در شراكت چشمانش اشك بريزم. بيخود خودت را به نگاه من نسپار. امشب هيچ مهتابي را در تو زنده نخواهم كرد. گرفته ام، و با تو سخن گفتن آرامم مي كند يك روز هم مثل همين امشب، تو مرا....و من يك شبه از ذهن تو فوت مي شوم بيرون. كبوتري نمانده است و من هنوز هزار نامه نگفته دارم. افسانه نيست من زرد مي شوم در خزان بي رحمي كه رسيده است و هلاكم نمي كند .قرار است زير گامهاي كدام عابر بي اعتنا صداي خسته نابوديم به تكرار بيفتد. قرار است كدام باد مرا به ناكجاي نيستي بكشاند. روي كدام رود خواهم رقصيد و آيا رهگذري مرا نجات خواهد داد؟ لاي كدام كتاب كهنه به يادگار خواهم ماند؟ من دارم مي ميرم در اين ازدحام بي تفاوتي و دوست دارم فرياد بزنم كه آي از ما بدتران! ما سيلي هايمان را در ازاء خوبيها خورده ايم. صورت ما از هجوم دستها سرخ است نه بي رحمي آفتاب. امروز با فرياد در گودي دستان خودم خواهم گريست و شانه هاي هيچ كسي را خيس نخواهم كرد. من اين بغض تا تا خورده را در حنجره زخمي شعرهايم به التيام مي نشينم و فرياد مي كشم براي از دست داده هاي هميشه ام! براي نداشتن تو. نبودن هيچ و هيچ. من امشب خواهم گريست تا صبح فرداشب! كه مي رسد دوباره تاريك، دوباره دلگير. بيا كنار لرزش شانه هاي من، اين ارتعاش كهنه، سالهاست كه به زيارت نرفته است ، من هيچ معبد و مأمني را قبول ندارم. خداي من همينجا ميان مويرگهاي قلبم در تپش است. من خداي ديگري را قبول ندارم. كنار من بنشين و دردهايم را اشك بريز. نه! دروغ مي گويم، تو فقط نگاه كن اين تن چطور از فشارحرفهاي خورده وبغض هاي نخورده چروكيده مي شود. به من اعتماد كن. *********** صبور باش! صبور باش! حالا كه صبوري ديگر ترنم صدايش را از دامن من رخت بركشيده، به خاطره هاي از ياد نرفته اش صبوري مي كنم. من كه چيزي نداشته ام و برايش ارزني نگاه را به تماشا نخريده ام، اما دوستش كه داشته ام و به شوقش كه پا تند كرده ام.بماند كه از ترس هواي دوروبر به او خيره نمانده ام و بالهايش را به پرواز نخواسته ام. چقدر دلتنگش شده ام. صبوري كوچك! به كدام اميد صبوري كنم. تو بگو خواهش تو، در ترنم كدام حادثه پايدارم مي كند. بگو شكرگذار كدام زخم باشم و به استقبال كدام حادثه پايكوبي كنم؟ راستي شده تا الان به پرواز فكر كني؟ به اينكه بروي و تمام ميله هاي آهني را به فراموشي بسپاري. به اينكه لاك خودت را بيندازي دوره اي خاطره و بپيوندي به پرواز لك لك ها. هيچ شده براي دوباره پريدن صبوري كني؟ صبوري! من دلم گرفته و دارم تيك تاك آخرم را مي زنم، دارم تمام ميشوم و تنها خاطره پرواز تو در من سپيد خواهد ماند. من مثل تو تحمل نمي توانم اينهمه قفس را، اينهمه اسارت و هواي بي آسمان را، براي چند دانه ارزن. بگذار بپرم. بگذار پروازم را از شوق بلرزم. عيبي ندارد اگر تمام گربه هاي پشت بام به كمين تنم باشند و زخمي ام كنند. تو كه مي شناسيم كه اسير پنجه هاشان نخواهم شد. تو برگرد و در ازدحام دود و ماشين، صبوري دلهايي باش كه مثل من خسته بودند و هيچ همدلي نداشته اند. صبوري آدمهايي باش كه يادها و خاطره ها فراموششان كرده اند و آهنگ زندگيشان به سوسو افتاده است. براي تو خواهم گفت كه پريدن چقدر لذت بخش است و آسمانها چه بوي سرخوشي مي دهند از آزادي. براي تو خواهم نوشت كه آنجا وسعت پرواز به اندازه دلهاست. براي تو دعا مي كنم تا سهم زمينيت را با آسمان عوض كني و به اميد ديدار تو خواهم ماند. صبور غصه هاي هر ساعتم.............. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط ام البنین باباخانی
|
|
||