|
|
|
|
|
به انتظارمانده ام تمام روزهای شبیم را تا کی طلوع کنی دلیل غزلهای هماره ام!
اینبار کاری به نام مترسک:
کلاغ ها که مرا دانه دانه برچیدند تمام مردم آبادی شما دیدند! فریب گندم همسایه را نمی خوردی که در میان من و تو به هرز روئیدند چه ناشیانه ازاینجاتوخواستی بپری چه موزیانه برای تو دانه پاشیدند! لباس خالی من دست بادها افتاد که ساقه های بلند توتخت خوابیدند کلاغ روی کلاه مترسکی که منم نشسته بود ومردم چقدر خندیدند به زخم پنجه پریدند وصله های مرا و یادگار عقیق ترا ندزدیدند چقدر حاصل این باغبان چوبی را به داس های طمع خوشه خوشه برچیدند و روی گرده ارابه ها سوار شدند مترسکی که منم را به شعله بخشیدند! مرا در تنهاییم شریک باش آنگونه که بزرگواری و ادب توست/بدرود |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 10:43 قبل از ظهر توسط ام البنین باباخانی
|
|
||