|
|
|
|
|
بعد از مدتها با غزل
عصیان دلم را در میان دانه های سیب پنهان کن مرا چرخی بزن با حجم دندانهات عصیان کن بگیر عطر مرا رگهات را جاری کن از آبی مرا با طعم دامنگیری لبهات ویران کن سکوت چتر را نم نم به خواب بادها بسپار مرا خیس نگاهت، طعمه یک ریز باران کن سیاه روسری را از سر تنهای ام بردار خیال بادهای این حوالی را پریشان کن تمام روز را دلواپس سرشاخه ها هستم مرا همسایه گنجشک های این خیابان کن من از مرداب ها از ارتفاع پست می ترسم هجوم موج را همرنگ اقیانوس طغیان کن.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط ام البنین باباخانی
|
|
||
|
|
|
|
|
من زمینم تو درخت من درختم تو باهار ناز انگشتای بارون تو ... درود و عیدتون مبارک . با یک کارجدید...
خواب برفهام هم آغوش آفتاب به انزال میرسد و سرنوشت انگورها با همین برهنگی شراب میشود! چار فصل تنم بهاری گلهای سیب لبهام آبستن اساطیری بوسه های بکر بهار با آفتاب آغاز میشود من با دستهات عید اما آغوش توست گشوده و مرد آغوشم را عید باش |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط ام البنین باباخانی
|
|
||
|
|
|
|
|
دارم جوانه می زنم خاک های سرد را. تابش عشق را روی کمر کش ساقه هام حس می کنم.و می سپارم به تنومند مهربانیت. اما طوفان های سیاه را دلواپسم!
چشمان تو عادت خطر نوشی را لبهای تو بیکران خاموشی را بیدار نمی شوم که رامت... یعنی: در وحشی بازوت هماغوشی را... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط ام البنین باباخانی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز رفتیم علیرضا را به خاک سپردیم و آمدیم...
از من که بار اول بود ندیدمش! تا همه آنها که سالها میشناختنش/ نشناختنش! علیرضا نسیمی دیروز مثل همیشه که دوستانش گفتند تنها ماند و ما باز تنهاش گذاشتیم و آمدیم! خیلی ها نبودند و خیلی ها هم بودن. اما چه بودنی؟! امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم شاید ای دل نرسیدیم به فردای دگر. روحش شاد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط ام البنین باباخانی
|
|
||
|
|
|
|
|
شاعران اقلید یاد استاد قیصر امین پور را در شعرهایشان تپیدند
من هم با این غزل گریستم: انارها دلمان را ترک ترک زده اند همیشه پر زدنت را بهار! شک زده اند! تمام آینه ها قصد ناگهان دارند تمام آینه ها که ترا محک زده اند و حال بال ترا از نسیم پرسیدم خبر رسید ترا طرح شاپرک زده اند سلام رنگ خداحافظی گرفته دلش و طعم تازه نانهایمان کپک زده اند پر از سخاوت ابریم و باز بارانها که بغضهای نباریدمان کلک زده اند و باغها که به جای پناه دادنمان به زخمهای تبرخوردمان نمک زده اند تویی که فلسفه عشق را درخشیدی دل تمام غزلها برات لک زده اند!
مرا در تنهاییم شریک باش آنگونه که بزرگواری و ادب توست. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط ام البنین باباخانی
|
|
||
|
|
|
|
|
.........حالا قرار است فصلي را شروع كنم با نام تو. با نام تو كه هيچ جاي لحظه هاي راحتت را پر نكرده ام. براي تو مي نويسم و پريشاني چشمهايم را در فوران نگاه تو به تصوير مي كشم. مي آيم تمام گلهاي باغچه را به اميد اينكه تو ميرسي و سر مي گردانند به سرانگشتانم ناز مي كشم و تمامشان را سرخ و تمامشان را سبز. چه بهار قشنگي بود تابستان امسال! كه با تو به زمزمه نشستم. و هر چه خاطره را با نام تو قلم زدم. بماند كه توبا من نيستي. بعد از ان ديگر حضور من دليلي بر تازگي نیست. زودتر از آنچه بود كهنه شدم. ولي تو براي من هنوز تازه اي. من هميشه ام را براي تو خواهم ماند. و ببين كه هر روز حتي اگر هر روز.. چه طور با وسواس تمام سهم چشمانم را با آينه براي زيارت چشمانت تقسيم مي كنم و مي نشينم قشنگترين رنگهاي دنيا را مي ريزم بين سرانگشتانم، تا شرشر طراوت حضور تو هميشه بماند. رنگين كمان هاي باراني جوابگوي شوق لحظه هاي با تو بودن نيست. چقدر لغزش سرانگشتانت در ازدحام دود و ماشين مثل آبشارها فرومي ريزدم در خيالهايي كه فقط خيال نيست، روئيايي است كه دست يافته ام با عشق. باور نمي كني كه كوچكي قلبم با ضريب هماهنگ حرفهاي دريايي تو به تلاطم نشسته است و هيچ هراسي نيست از اينكه باران بگيريد و همه سراسر اين ساحل بي سرنشين را به آتش بكشد. من كيم براي تو كه حرف نمي زني؟ براي اينكه نمي تواني مثل من بگويي؟ به زبان ساده بگو. بگو فلاني تو هيچ آتشفشاني را در من روشن نخواهي كرد و آباد چشمانم را نمي لرزاني، وقتي حتي زيباترين رنگهاي عالم توي نگاهت ميلغزد و به باران مي نشيند. بگو كه سيب ها و انارها ترجمان صداقت تو نيست، به من بگو كه كجاي اين سواد آبادم، بگو؟ و بگذار اين آتش زير خاكستر چراهاي من به خاموشي بنشيند.آي شما كه تو نشده اي؟! بگو مرهون كدام سياره اي در آسمان و كدام سنگ ميزبان اهوراي احساس توست و آبادم كن كه ويرانه هاي من پر شده اند از زخمه ها و زخمها از انتظارها و حجم خالي ها، از بيچاره هاي زرد و شعرهاي سپيد و غزلهاي شور و آهنگهاي ماهور. و اين تنها چند برگ از همانهاست كه تو براي خواندنش وقت نخواهي گذاشت. حالا دلم آنقدر گرفته كه نپرس. انگار داده اند مرا به دست حلاج. مرا زده اند مثل پنبه اي كه از ارتعاش سيم هاي سخت، بين زمين و آسمان بلاتكليف تاب مي خورد. بيشترين سهم خودم را بخشيده ام و كسي نيست تا در اين تنهايي در شراكت چشمانش اشك بريزم. بيخود خودت را به نگاه من نسپار. امشب هيچ مهتابي را در تو زنده نخواهم كرد. گرفته ام، و با تو سخن گفتن آرامم مي كند يك روز هم مثل همين امشب، تو مرا....و من يك شبه از ذهن تو فوت مي شوم بيرون. كبوتري نمانده است و من هنوز هزار نامه نگفته دارم. افسانه نيست من زرد مي شوم در خزان بي رحمي كه رسيده است و هلاكم نمي كند .قرار است زير گامهاي كدام عابر بي اعتنا صداي خسته نابوديم به تكرار بيفتد. قرار است كدام باد مرا به ناكجاي نيستي بكشاند. روي كدام رود خواهم رقصيد و آيا رهگذري مرا نجات خواهد داد؟ لاي كدام كتاب كهنه به يادگار خواهم ماند؟ من دارم مي ميرم در اين ازدحام بي تفاوتي و دوست دارم فرياد بزنم كه آي از ما بدتران! ما سيلي هايمان را در ازاء خوبيها خورده ايم. صورت ما از هجوم دستها سرخ است نه بي رحمي آفتاب. امروز با فرياد در گودي دستان خودم خواهم گريست و شانه هاي هيچ كسي را خيس نخواهم كرد. من اين بغض تا تا خورده را در حنجره زخمي شعرهايم به التيام مي نشينم و فرياد مي كشم براي از دست داده هاي هميشه ام! براي نداشتن تو. نبودن هيچ و هيچ. من امشب خواهم گريست تا صبح فرداشب! كه مي رسد دوباره تاريك، دوباره دلگير. بيا كنار لرزش شانه هاي من، اين ارتعاش كهنه، سالهاست كه به زيارت نرفته است ، من هيچ معبد و مأمني را قبول ندارم. خداي من همينجا ميان مويرگهاي قلبم در تپش است. من خداي ديگري را قبول ندارم. كنار من بنشين و دردهايم را اشك بريز. نه! دروغ مي گويم، تو فقط نگاه كن اين تن چطور از فشارحرفهاي خورده وبغض هاي نخورده چروكيده مي شود. به من اعتماد كن. *********** صبور باش! صبور باش! حالا كه صبوري ديگر ترنم صدايش را از دامن من رخت بركشيده، به خاطره هاي از ياد نرفته اش صبوري مي كنم. من كه چيزي نداشته ام و برايش ارزني نگاه را به تماشا نخريده ام، اما دوستش كه داشته ام و به شوقش كه پا تند كرده ام.بماند كه از ترس هواي دوروبر به او خيره نمانده ام و بالهايش را به پرواز نخواسته ام. چقدر دلتنگش شده ام. صبوري كوچك! به كدام اميد صبوري كنم. تو بگو خواهش تو، در ترنم كدام حادثه پايدارم مي كند. بگو شكرگذار كدام زخم باشم و به استقبال كدام حادثه پايكوبي كنم؟ راستي شده تا الان به پرواز فكر كني؟ به اينكه بروي و تمام ميله هاي آهني را به فراموشي بسپاري. به اينكه لاك خودت را بيندازي دوره اي خاطره و بپيوندي به پرواز لك لك ها. هيچ شده براي دوباره پريدن صبوري كني؟ صبوري! من دلم گرفته و دارم تيك تاك آخرم را مي زنم، دارم تمام ميشوم و تنها خاطره پرواز تو در من سپيد خواهد ماند. من مثل تو تحمل نمي توانم اينهمه قفس را، اينهمه اسارت و هواي بي آسمان را، براي چند دانه ارزن. بگذار بپرم. بگذار پروازم را از شوق بلرزم. عيبي ندارد اگر تمام گربه هاي پشت بام به كمين تنم باشند و زخمي ام كنند. تو كه مي شناسيم كه اسير پنجه هاشان نخواهم شد. تو برگرد و در ازدحام دود و ماشين، صبوري دلهايي باش كه مثل من خسته بودند و هيچ همدلي نداشته اند. صبوري آدمهايي باش كه يادها و خاطره ها فراموششان كرده اند و آهنگ زندگيشان به سوسو افتاده است. براي تو خواهم گفت كه پريدن چقدر لذت بخش است و آسمانها چه بوي سرخوشي مي دهند از آزادي. براي تو خواهم نوشت كه آنجا وسعت پرواز به اندازه دلهاست. براي تو دعا مي كنم تا سهم زمينيت را با آسمان عوض كني و به اميد ديدار تو خواهم ماند. صبور غصه هاي هر ساعتم.............. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط ام البنین باباخانی
|
|
||
|
|
|
|
|
به انتظارمانده ام تمام روزهای شبیم را تا کی طلوع کنی دلیل غزلهای هماره ام!
اینبار کاری به نام مترسک:
کلاغ ها که مرا دانه دانه برچیدند تمام مردم آبادی شما دیدند! فریب گندم همسایه را نمی خوردی که در میان من و تو به هرز روئیدند چه ناشیانه ازاینجاتوخواستی بپری چه موزیانه برای تو دانه پاشیدند! لباس خالی من دست بادها افتاد که ساقه های بلند توتخت خوابیدند کلاغ روی کلاه مترسکی که منم نشسته بود ومردم چقدر خندیدند به زخم پنجه پریدند وصله های مرا و یادگار عقیق ترا ندزدیدند چقدر حاصل این باغبان چوبی را به داس های طمع خوشه خوشه برچیدند و روی گرده ارابه ها سوار شدند مترسکی که منم را به شعله بخشیدند! مرا در تنهاییم شریک باش آنگونه که بزرگواری و ادب توست/بدرود |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 10:43 قبل از ظهر توسط ام البنین باباخانی
|
|
||
|
|
|
|
|
درود! حالا که دنیایمان را قرار به پیوند در این خانه های مجازی است- بهانه دیدار شما هر چه که باشد دریغ ندارم- حتی اگر این کوچولوی بازیگوش را مجال لبخندی هم نباشد- بودن بخاطر شمایی که دوستتان دارم لحظه های خوب و بدم را کافیست. برای شروع این پیوند با دو کار و هزار سپاس:
طوفان زده بودم و "تو" فانوسم بود یک عمر خیال و هیچ مانوسم بود چشمت به خدا سیاه مادرزادم تعبیر خوش تمام کابوسم بود. *********** بزن بــــه کــــوه دوبـــاره پلنگ زخمـــی تر بخیـــزو مــــاه خودت را میـــان دره بپر و نعره ای بکش و پنجـــه بـاز کن تـا من قرق کن آهـــوی خود را میان کـوه و کـمر کمیــن بـزن شب و نـابـاورانـه صیـدم کـن غزال مست خودت را بکش به سمت خطر نه زخم مار!نه زخم زبان!نه صخره و سنگ محــال می شـود اسـم تـو کـه بیـایـد بـر... زبـان کـوه و بپیچـد تمـــــام دره بـه تـرس بزن بــــه کــــوه دوبـــاره پلنگ زخمـــی تر . مرا در تنهاییم شریک باش آنگونه که بزرگواری و ادب توست/بدرود *****************************
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط ام البنین باباخانی
|
|
||